فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
295
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
يا چند قاشق از آن نوشند ، - مِنَ الماء : آبى كه يكباره و يك جا آن را نوشند . الجَرْعَة - ( طب ) : مترادف ( الجُرعة ) است ، - مِنَ الماء : يك جُرعه آب . جَرَفَ - - جَرْفاً الطينَ : گِل را از روى زمين با بيل بَركَند و زمين را پاك كرد ، - الشيءَ : همهء آن چيز يا بيشتر آن را بُرد . جَرَّفَ - تَجْرِيفاً [ جرف ] : مترادف ( جَرَفَ ) است . الجُرْف - ج أَجْرَاف : كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد . الجَرْف - مالِ بسيار از ستوران و طلا و نقره ، فراوانى و فراخى نعمت . الجُرُف - ج جِرَفَة : كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد . جَرَمَ - - جَرْماً الشيءَ : آن چيز را بُريد ، آن را تمام كرد ، - النَّاقَةَ : كُركِ شتر را بُريد ، - اللحم عَنِ العَظْم : گوشت را از روى استخوان برداشت ، - الوالي فُلاناً بِكذا : حاكم از فلانى جريمهاى گرفت ، - لِاءهلِهِ : براى خانوادهء خود كاسبى كرد ، - جريمَةً إليهِ وَعَلَيهِ : آن مَرد گناه كرد ، - جَرْماً و جَرَماً النَّخلَ : خرماى درخت را چيد . جَرُمَ - - جَرِيمَةً : گناه او بزرگ شد . جَرَّمَ - تَجْرِيماً هُ : آن چيز را قطعه قطعه كرد ، او را به گناهى متهم كرد . الجُرْم - ج جُرُم و أَجْرَام : مترادف ( الجَرَم ) است . الجَرْم - ج جُرُوم : قايق ، زمين بسيار گرم . الجِرْم - ج أَجْرَام و جُرُم و جُرُوم ( فك ) : يكى از جرمهاى آسمانى يا ستاره ، جسم حيوان و جُز آن . الجَرَم - ج جُرُوم و أَجْرَام : گناه و اشتباه ، و گاهى معناى قَسَم به خود مىگيرد مانند : « لا جَرَمَ لأَفْعَلَنَّ » : قسم مىخورم كه آن كار را بكنم ؛ « لا جَرَمَ » : لا بُدّ ، بى ترديد . الجُرْمُوز - ج جَرَامِيز ( ح ) : بچّهء نر گرگ ، پيشاهنگ خُردسال كه سن او از دوازده سال كمتر باشد . الجُرْمُوق - گالِش ، كفشى كه به روى كفشى ديگر پوشند . اين واژه را در زبان متداول ( الكالُوش ) گويند ، كفش . اين واژه فارسى است . الجُرْن - ج جُرُن : خرمَن گاه ، جايى كه در آن خُرما و جُز آن را خشك كنند ، - ج أَجْرَان و جِرَان : سنگى كه ميان آن گود شده باشد و در آن آب جمع شود مانند حوضچهء سنگى ؛ « جُرْنُ المَعْمُوديّة » : حوضچهء سنگى كه در گوشهاى از كليسا قرار دهند و مسيحيان از آب آن براى غسل تعميد استفاده كنند . الجُرْوُ - [ جرو ] : مترادف ( الجَروْ ) است . الجَرْوُ - ج جِرَاء و أَجْرٍ و جج أَجْرِية [ جرو ] : سگ توله يا بچهء شير ، بر هر چيز كوچكى اطلاق شود حتى بر انار يا خربزه . الجِرْوُ - [ جرو ] : مترادف ( الجَروْ ) است . الجُرْوَة - مؤنث ( الجُرْو ) است . الجَرْوَة - مؤنث ( الجَروْ ) است . الجِرْوَة - مؤنث ( الجِروْ ) است . الجَرُور - [ جرّ ] من الآبار : چاه بسيار گود . الجَرُوز - پرخور كه هر چه در سُفره باشد آن را بخورد ، آنكه به هنگام غذا خوردن شتاب كند . الجُرُوم - من البلاد : سرزمينهاى گرمسيرى . ضِدِّ اين كلمه ( الصرُود ) است به معناى زمينهاى سردسيرى . الجَرْيُ - [ جري ] : مص ؛ « جَرْياً على العادة » : بر طبق معمول . الجَرِيّ - ج أَجْرِيَاء [ جري ] : وكيل . اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ، مُزد بگير ، رسول ، نماينده ، ضامن . الجِرِّيّ - [ جري ] ( ح ) : گونهاى ماهى رودخانهاى است كه معروف به ( الحَنْكَليسْ ) مىباشد . اين ماهى را در مصر ( ثُعبانُ الماء ) نامند زيرا بسان مار دراز است و به جز استخوان سر و ستونِ فقرات استخوان ديگرى ندارد . الجِرْيَاض - مترادف ( الجَرَّاض ) است . الجَرِيء - ج أَجْرَاء و أجْرِئَاء [ جرأ ] : دلير و بى باك . الجِرِّيث - ( ح ) : مترادف ( الجِرِّىّ ) است . الجَرِيح - ج جَرْحَى : زخمى ، آنكه بدنش زخم شده باشد . الجَريد - شاخهء درخت خُرما كه برگهاى آن را كنده باشند . الجَرِيدة - واحد ( الجَريد ) است ، گروه اسبان كه سوار بر آنها باشند و پياده در بين آنها نباشد ، باقيماندهء مال ، روزنامه ؛ « جَريدة يوميّة » : روزنامه كه هر روز صادر شود ؛ « جريدة صباحيّة » : روزنامهء صبح ؛ « جَريدةُ الضَّبطِ » : اين واژه در اصطلاح دادگاههاست كه منشى دادگاه جريان محاكمه را در آن ثبت كند . الجَرِيرَة - [ جرّ ] : گناه ، جنايت ؛ « فَعَلْتُ ذلكَ مِنْ جَرِيرَتك » : آن كار را به خاطر تو انجام دادم . الجُرَيْس - ( ن ) : گياهى است زيبا از رستهء گُلِ استكانيها اين گياه داراى شكوفههايى سفيد يا بنفشهاى مىباشد . الجَرِيش - دانهء نيمكوب ، بلغور . الجَرِيض - مترادف ( الجَرَض ) است ، - ج جَرْضَى : غمگين ؛ « أَفْلَتَ فُلانٌ جَرِيضاً » : غم و غصه فلانى را مشرف بر مرگ كرد . الجَرِيم - م جَرِيمة ج جِرَام : گناهكار ، بزرگ اندام . الجَرِيمة - ج جَرَائِم : گناه ، جُرم ، جريمه . الجَرِين - ج جُرُن : خرمن گاه ، جاى خشك كردن خُرما و مانند آن . جَزَّ - - جَزّاً الصوفَ أو العشبَ أو النخلَ : پشم يا گياه و مانند آن را بُريد ، - جُزُوزاً التمرُ : آن خُرما خشك شد ، - الغَنَمُ أو البُرُّ أو النخلةُ : هنگام چيدن يا بُريدن پشم گوسفند يا ميوهء درخت خُرما رسيد . جَزَى - - جَزَاءً [ جزي ] الرجلَ بكذا و على كذا : آن مَرد را پاداش داد ، - فُلاناً حَقَّهُ : حق فلانى را داد ، - الشيءُ فُلاناً : آن چيز براى فلانى كافى شد ، - الأَمرُ منهُ أو عَنْه : آن كار